مهدیار نفسمونه
X

مهدیار نفسمونه
خاطرات شیرین
قالب وبلاگ

مهديار نفسموووووونه

با تمام وجودم براي مهديارم

میگویند باران که میزند بوی “خاک” بلند می شود …

اما اینجا باران که میزند بوی “خاطره ها” بلند میشود !

 

خدایا این فرشته مهربان کیست که از آسمان برایم هدیه کرده ای؟

 


این چه گلی است که در هر چهار فصل گل است ؟

 


این چه ماهی است که در روزها هم در آسمان است و نور میدهد؟

 


این چه چهره ای است که در آن پر از روشنایی و زیبایی است؟

 


این چه پروانه ای است که اینقدر رنگارنگ و زیباست؟


این چه ستاره ای است که در بین تمام ستاره ها درخشان تر است؟


خدایا این چه عشقی است که جانم دیوانه او شده؟

 


چقدر مهربان است مهر و محبت در وجود اوست.

 


هدیه خداوند برای من از بهشت است ، فرشته ای که مسافر بهشت است.

 


خدا برایم این مسافر را از بهشت فرستاده تا برای همیشه این مسافردر قلبم بماند.او

بهشت را دیده و می داند چقدر زیباست!

 


خدایا این مسافر کیست که اینقدر قلبش از محبت می تپد و او کیست که اینقدر از

چشمانش مروارید می ریزد ، از دستانش گرما احساس می شود ، و از نگاهش عشق

خوانده میشود؟


او کیست که آمده در قلبم و غوغا به پا کرده و مرا دیوانه خودش کرده؟

 


او از سرزمین رویایی آمده سرزمینی که همه آرزوی دیدن آن را دارند.

 


او از بهشت آمده با کوله باری از امید و آرزو آمده.

 


با ابرها همسفر بوده ابرهایی که رنگین کمان ریلهای آن بودند.


من افتخار میکنم مادر فرشته و مسافری از بهشت خداوند شده ام!

[ شنبه 19 مرداد 1392 ] [ 7:47 ] [ مامانى مهديار ] [موضوع : ] [ ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

كامل بشه حتما رمز رو بر مي دارم


[ پنجشنبه 24 مرداد 1392 ] [ 2:04 ] [ مامانى مهديار ] [موضوع : ] [ ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

لطفا حتما تقاضاي رمز نفرماييد


[ پنجشنبه 24 مرداد 1392 ] [ 2:03 ] [ مامانى مهديار ] [موضوع : ] [ ]

 

مهديار برنده

 

برای مهدیار خان خودمان

 

امیدوارم تو مسابقه زندگی برنده باشی نفسم.

 

و ما امروز فهمیدیم کیا چقدر تو رو می خوان

 

فهمیدیم چقدر واسه بقیه مهم بودی عزیزم

 

خیلی دوست داشتیم عکست تو مجله شهرزاد چاپ بشه ولی خوب نشد دیگه.

 

و ما با تمام وجودمان ممنونیم :

 

از هر دو باباجون

 

از هر دو مامان جون

 

از عمه اعظم و عمه نصرت و عمو رضا

 

از دایی امید و دایی امین و دایی حسین و علی الخصوص دایی محمد که با اون دوستای کوچولوش واسه تو خیلی تلاش کرد.

 

از آجی سکیه و خاله مریم و زن دایی پروانه و زن دایی فروغ

 

از دایی حسین مامانی صدیقه و خاله فاطمه و عمو خشایار

 

از دایی ناصر و خاله زهرای مامانی صدیقه

 

از دوستان گل نی نی وبلاگیمون مامان سه تفنگدار و مامان پارمیدا جون گلم

 

از دوست بابایی محمود عمو یحیی و خانم گلش

 

از اسرا کوچولوی عزیزم و مامان مهربونش

 

از بقیه دوستا و همکارای بابایی

 

از عمو حجت بابایی محمود

 

از دوستان فیس بوک بابایی

 

از دوستان گل مامانی در nimbuzz

 

(telesm\*ali...paye*\*senyorita*\*vegas~!3oy*\+kik\,.adidas.,\-lor\.,look,khar,shans,.\...moleh...\ishli.bidish\.saman..love.\akharin.sezar\alcantinil\atena.v2011\b.e.n.y.a.m.i.n\bad..boy..a\bardia.boy\cry.engin\farvehar_007\faryad.a.r\feramasona\hasoon201080\gorge.zakhmi.18\hirbod\gasem-pakore-forosh\juft1\khodaye*ehsas*\lost\maeshuqe\mili.payeh\moshe.sindrela\my.self2pitbull.,.\polic....sbr\shovaliyehsorkhpooost\titaniom\titoo_omd\*arezu68*\soorena.ghermezete\jigul.21\king vaa dash ali)

 

از ته ته دلمون و با افتخار  به نيت همه ي اين عزيزان اين كارت هديه تقديم شد به ني ني هاي شيرخوارگاه آمنه.اميدوارم كه خداوند از تك تكشون قبول كنه.

 

و باز هم یه بار دیگه ممنونم از عمه بزرگه مهديار كه لطف كردن چند روز عكس مهديار رو در كنار عكس دخترشون در پست ثابت قرار دادن.

 

[ يکشنبه 20 مرداد 1392 ] [ 15:02 ] [ مامانى مهديار ] [موضوع : ] [ ]

خاکِ پاکِ حَرَمَت سُرمِه چِشمانِ ما

 

براي مشهدي مهديارم

 

پسر گلم به لطف خدا و دعوت خود آقا امام رضا امسال توفيق پيدا کرديم بريم پابوسيش...

 

يه روز که داشتيم از خونه مامان جون برمي گشتيم خونه به در مغازه عمو سيد يه برگه زده بودن که توش نوشته بودن قراره واسه نيمه شعبان يه تور زيارتي سياحتي از اينجا بره سمت جمکران و بعد هم مشهد.

 

من و بابايي تصميم گرفتيم به همراه شما بريم پابوسي آقا .ولي بابايي دو دل بود اونم به خاطر تو .همش ميترسيد تو اذيت بشي و مسافرت رو خراب کني.به هر دري زد که شخصي بره ولي نشد.قسمت شد با همين تور راهي حرم آقا بشيم.3 تير 92 شنبه شب ساعت 11 حرکت کرديم سمت مشهدالرضا...

 

قرار گذاشتيم تا اونجايي که بتونيم همه ي خواسته هاي تو رو برآورده کنيم و بهونه دستت نديم .انگار که تو هم بو برده بودي.اولش که راه افتاديم هنوز از خوزستان نزده بوديم بيرون که شما بهونه کردي که بريم خونه خودمون.ولي با ترفنداي بابايي کم کم اين بهونت فراموش شد.تا جايي که روز آخري وقتي بهت گفتم مي خوايم برگرديم خونمون مي گفتي تو رو خدا نريم.از بس که بهت خوش گذشته بود .با دوستاي جديد کلي خوش مي گذروندي.شايد روزي 10 تا بستني نوش جان مي کردي از جلوي هر مغازه اي که رد مي شديم يه نمونه دلت مي خواست.

 

فعلا اينا تو ذهنم مونده بقيه رو در کنار عکسات مي گم عزيزم

 

 ایشالا قسمت همه خاله جونیا و نی نی های نازشون بشه برن اونجا

اینجا صحن حرم حضرت معصومه است .تا آب رو دیدی دویدی سمت آب و شروع کردی به آب بازی

آقا مهدیار به همراه بابایی

مهدیار و بابایی در صحن حرم حضرت معصومه

آقا مهدیار به همراه مامانی

مهدیار و مامانی در صحن حرم حضرت معصومه

آقا مهدیار و آب بازیش

مهدیار خان ما

اینجا به زور اجازه گرفتم که ازت عکس بگیرم .من فدای این همه ارادت تو به خانوم جان

مهدیار در کنار ضریح حضرت معصومه

داشتیم میرفتیم سمت مسجد جمکران که دیدی اینجا مسابقه گذاشتن زودی رفتی اون بالا

مهدیار در مسابقه

اینجا هم که تو عکس مشخصه که ساعت چنده!

تور رو اینجا پیاده کردن که شب رو در مرقد امام باشیم.همه خوابیدن الا من و تو .

اینم ورودی مرقد مطهر امام عزیزمونه

مهدیار در مرقد امام

هر جا می رفتی همه دوستت بودن.

با چه ذوقی هم می گفتی مامانی بیا یه دوست پیدا کردم

اینجا قدمگاه امام رضا در نیشابوره

مهدیار در قدمگاه.

تو و بابایی و ژستی که تو گفتی باید این طوری عکس بگیریم

مهدیار و بابایی در قدمگاه

این چشمه ی آب زمزم قدمگاهست و تو و زهرا خانوم دوست کوچولوت در کنار چشمه 

مهدیار و زهرا در کنار چشمه زمزم

اینجا بنياد پژوهش هاي اسلاميه.مهديار يهو فرار كرد از پيشمون و گفت مي خوام اينجا عكس بگيرم

مهدیار در ...

اینم یکی دو تا از ژست های بستنی خوردنته

مهدیار در کافی شاپ پاساژ کوثر

مهدیار و باز هم بستنی

تو و بابایی در کنار تمساح هستین.انگار که نه انگار اینجا باغ وحش بود همه حیوونا تا عالمه هپروت بودن معلوم نبود چهشون بود

مهدیار و بابایی در باغ وحش کنار تمساح

مهدیار در باغ وحش

مهدیار رفته هان هان بازی کنه

اینم اسب کوشولووووو.اولش هر چه بهت گفتیم برو سوار شو می ترسیدی و نمی رفتی ولی لحظه آخر که خواستیم بریم بیرون پشیمون شدی و گفتی می خوام سوار اسب شم.و دیگه دلت نمی خواست پیاده بشی

مهدیار و اسب کوچولو

این کوچولو هم مهمان آفریقایی بودن که بیچاره همون روز حالش خیلی بد بود و تو گل پسرم واسه خوشحالیش اون بادکنت رو بهش دادی

مهدیار و مهمان آفریقایی

اینجا سرزمین عجایبه

نمی دونم وقتی با قطار میرفتین داخل تونل چی می دیدی که ایطور دهنت  بازه و می گی مامانی هه دونه هیولا دیدم

مهدیار در قطار

گریه هاشوووو.فدات شم عزیزم خو چه کار می کردیم خانمه اجازه نداد شما با ما بیای ماشین سواری

مهدیار گریه می کنه

ولی در عوضش واسه خودت با دوست خیلی خیلی خوبت داداشی آرین(تو بهش می گفتی آریا ) رفتی موتور گازوووووووووو

مهدیار و دوستش آرین در حال موتور بازی

هر جا دوست داشتی واسه خودت می رفتیا

مهدیار خان ما

اااااااا اینجا هم که باز داری بستنی می خوری

مهدیار و آرین و بستنی

نمی دونم الماس شرق چند طبقه بود ولی تو از همون آخرین طبقه که سرزمین عجایب اونجا بود این خونه رو که توی طبقه ی زیر زمین بود دیدی گفتی می خوام برم خونه ی مادربزرگه و ما رو بردی دنبال خودت تا اون پایین

خونه ی مادربزرگه

فدات بشم مشهدی مهدیارم با اون انگشتای نازت که انگشتری زدی بهشون

فدای اون انگشتات که انگشتری کردی توشون

وااای اینجا خوده خوده بهشت بود خیلی خوب بود

شاندیز واقعا رویایی بود

اینجا شاندیزه

گیلاس هایی که از درخت چیدی خودت اونم بی اجازه

و در کنار کاظم دوست عراقیت مشغول خوردنشون بودی

مهدیار و کاظم دوست عراقیش

پسملم تو حسسسسسسه

مهدیار نازنازی ما

این بار دوم بود که رفتیم باغ وحش

مهدیار در باغ وحش

اینا هم دوست جونیات هستن

آقا کاظم.مشهدی مهدیار.داداشی آرین و زهرا خانوم

کاظم و مهدیار و آرین و زهرا

ما غذا می خوایم یالا

مهدیار به همراه دوستاش

عشقت این بود که هر جا در ورودی اماکن متبرکه بود بدوی بروی ببوسیش

مهدیار به همراه زهرا در حرم حضرت عبدالعظیم

یواشکی این عکس رو گرفتم.اینجا حرم امامزادگان یاسر و ناصر داداشای امام رضاست

مهدیار در کنار ضریح

مهدیار در کنار و بابایی و مامانی در حرم حضرت عبدالعظیم

مامانی و بابایی و مهدیار

اینم که دکتر مهدیار خودمان

مهدیار عینکی

از اين جا به بعد عكسها با دوربين گوشي ماماني در حرم مطهر گرفته شده چون اجازه نميدادن دوربين ببريم داخل

من و تو هستیم و یه دنیا خاطره های قشنگ و فراموش نشدنی

مامانی و مهدیار در در صحن حرم نقلاب اسلامی

اینجا هم گل پسرم به تقلید از بقیه در حال زیارت خوندنه

مهدیار دعا خووون من

این ساعت خورشیدیه .که متاسفانه ما به خورشیدش نمی رسیدیم .همیشه شبا تا صبح رو تو حرم می گذروندیم

مهدیار در کنار ساعت خورشیدی در صحن انقلاب اسلامی

زیز زمین حرم مطهر رضوی و بازیگوشیای تو

مهدیار در زیز زمین حرم رضوی

این از کجا اومد؟؟؟؟؟

ولی حالا که هست بذار بگم

اینجا ورودی پارک وحدته.

نمی دونی با چه ذوقی دویدی سمتش گفتی مامانی بیا ازم پیش این عکس بگیر

 

مهدیار در پارک وحدت

ادامه دارد...

 

 

[ شنبه 19 مرداد 1392 ] [ 20:35 ] [ مامانى مهديار ] [موضوع : مسافرت های مهدیاری] [ ]

برای پسرم آقا مهدیار

مدیریت محترم نی نی وبلاگ یه مسابقه جالب واسه همه ی نی نی ها گذاشته که قرار شده این مسابقه بین نی نی های شکمو برگزار بشه.

ماهم عکس تو رو فرستادیم تو این مدت خیلی تلاش کردم که عکست رو بذارم ولی نشد تا امروز که بلاخره اومدیم کافی نت عمو احمد و اگه خدا بخواهد داره میشه دیگه...

٢٣ خرداد تولد دایی امید بود .هرکی داشت یه کاری می کرد که یهو خاله مریم با جیغش ما رو متوجه خودش کرد و با خنده این عکس رو ازت گرفت درسته خوب نشد ولی چند روز بعد که دیدم نی نی وبلاگ مسابقه گذاشته دیدم همین عکس بهترین عکسیه که میشه گذاشت.

امیدوارم اول بشی عزیزم.نشدی هم مهم نیست مهم اینه که تو هم بودی مثله همه

دوست دارم بهترینم...

مهدیار شکموی ما

[ سه شنبه 1 مرداد 1392 ] [ 4:18 ] [ مامانى مهديار ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

مي نويسم براي مهديار گل پسرك نازمان تا بعدها كه بزرگ شد بدونه كه چقد واسه بابایى و مامانى عزيز و دوست داشتنى بوده... خدایا جز خودت به دیگری واگذارش نکن! تویی پروردگار او!پس قرار بده بی نیازی در نفسش!یقین در دلش!اخلاص در کردارش !روشنی در دیده اش!بصیرت در قلبش و روزی پر برکت در زندگی اش. آمین...
لینک دوستان
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 8
بازدید دیروز : 32
بازدید هفته گذشته : 40
کل بازدید : 63330
امکانات وب

كدهای جاوا وبلاگ




p align="center">FreeCod Fall Hafez

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس