مهديارمهديار، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 12 روز سن داره

مهدیار نفسمونه

سورپرایز...

برای مهدیارمان این روزا چون روزه می گیرم کار من و تو شده تا صبح بیدار موندن و و بعد از صبح تا ساعت 2،3 ظهر( تو که بیشتر) خوابیدن.اما امروز هر دو خواب بودیم که یهو با صدای بلند بابایی مثه جن زده ها از خواب بیدار شدیم. و اما بابایی چش بود اصلا ؟؟؟؟ اول تو رو برد که داشتی گریه می کردی وقتی اومدی خندیدی گفتی مامانی بیدار شو بابایی هه چیزی خریده!!! من هم که بردین دیدم بععععععععله امروز چهارمین سالگرد عروسیمون بوده و بابایی واسه اولین بار سنگ تموم گذاشته.کیک و شمع و فشفشه همه رو خریده و ما رو سورپرایز کرد. و اما بابایی از کجا فهمیده بود؟اونم بابایی که همیشه مناسبت های مهم یادش میره. به گفته ی خودش رفته بوده خونه باباجون که دایی محم...
22 خرداد 1392

این چند وقته مهدیار

برای مهدیارم پسر خوبم تو این مدت همش گیر بودم نتونستم بیام و به وبت سر بزنم.اول که عروسی های پی در پی داشتیم .بعدش خدا بهمون توفیق داد و امسال من باز هم جزء متعکفین بودم به همراه تو گل پسرم و این آخری هم که فوت یکی از فامیلای مامانی بود(همون که سرطان خون داشت) .همه و همه باعث شدند تو این مدت نتونم بیام اینجا ولی امروز دیگه اومدم تا از تو بگم بهترینم مهدیار همه جوره به مامانی کمک می کنه فرشته ی مهربون واست هدیه خریده به خاطر اینکه تو این مدت خیلی خیلی پسر خوبی بودی تو این عکس  تازه از از خواب بیدار شدی .زیارتگاه سید یبر بودیم زودی رفتی این جا سیخی رو انداخت پشت کولت.چقدر خندیدیم بهت این جشن 3...
15 خرداد 1392

این روزای مهدیارم

برای مهدیار خان خودم مامانی فدای پسر مهببونم(مهربون).گل پسرم تو خونه تکونی امسال خیلی کمکم کرد از اتاق خودش گرفته تا کمد دیواری اونم قسمت بالایی. ببینین اینجا می خواد بگه من دستم به سقف میرسه اتاقشو ببین همش واسه یه ساعته تمیزی اتاقش خونه تکونی تموم.بریم بعدی... اینجا مهدیار دو تا گلایی که به کمک من از فلکه بسیج چید رو داره نشون میده.ساعت حدود 11 و نیم داشتیم میومدیم خونه که مثه ندیده ها دیدیم که تو فلکه نزدیک خونه گل در اومده .منم از آقای همسری خواستم بایسته تا منو مهدیار گل بچینیم.بماند که دیگه همه ما رو با تعجب نگاه می کردند. اینم از شیرینی نخودچی و شیرینی کشمشی من و مهدیار. که هر دو رو از وبل...
21 اسفند 1391

حرفایی از جنس مهدیاری 2

براي گل پسر خودم كه با هزارتا دنيا عوضش نمي كنم... همين كه خواستم شروع كنم به نوشتن تو وبلاگت،جنابعالي پي پيت گرفت رفتي توالت وقتي كارت تموم شد شروع كردي به صدا زدنم كه ماماني بيا منو بشور،من كه دستم گير بود بلند نشدم .بعد از چند بار صدا زدن شنيدم گفتي حاج خانم بيا ديگه ،اول فكر كردم اشتباه شنيدم اما تو باز هم گفتي حاج خانم با توهم ميگم بيا.منو ميگي ديگه پوكيدم از خنده.گفتم اين حاج خانم رو كي بهت ياد داده ؟ و تو گفتي خو بابايي ميگه و زدي زيره خنده(بابايي وقتي تو يه جمع قريبه هستيم منو به اسم صدا نميزنه بهم ميگه حاج خانم)باور مي كني خودم بهش توجه نمي كردم ولي تو بلاتر از اين حرفايي.من به فداي تو گل پسر. هنايه( هانيه دختر عمو عباس)ن...
26 بهمن 1391

اينه آقا مهديار ...

براي مهديارم گل پسر مامان واسه خودت مردي شديه ديگه.22 بهمن به همراه بابايي و دايي محمد رفتي راهپيمايي .به قول خودت الله الله كردي.وقتي ازت پرسيدم كجا بودي گفتي رفته بودم هاپيمايي.الله الله مي كردن. تا الان 6تا از امام ها رو به خوبي ياد گرفتي ،سوره توحيد رو بلدي .چند شبه كه داريم با هم سوره كوثر رو تمرين مي كنيم.نصفه يادش گرفتي.بلدي صلوات بفرستي. تو جشن فجر كه رفته بوديم مجري برنامه شعر عمو زنجير باف رو خوند و تو زود يادش گرفتي و اومدي خونه ايطور واسه ما خوندي:عمو زنجير باف بهههه له،زنجير منو باختي(منظورت بافتي بود)؟پشت كوه انداختيش؟باباييم اومده چي آورده؟نخود و كيشميش.باصداي هاپووووو هاو هاو هاو. جديدا اينو هم مگي.ماماني منو دوس داري...
24 بهمن 1391
1