سورپرایز...
برای مهدیارمان این روزا چون روزه می گیرم کار من و تو شده تا صبح بیدار موندن و و بعد از صبح تا ساعت 2،3 ظهر( تو که بیشتر) خوابیدن.اما امروز هر دو خواب بودیم که یهو با صدای بلند بابایی مثه جن زده ها از خواب بیدار شدیم. و اما بابایی چش بود اصلا ؟؟؟؟ اول تو رو برد که داشتی گریه می کردی وقتی اومدی خندیدی گفتی مامانی بیدار شو بابایی هه چیزی خریده!!! من هم که بردین دیدم بععععععععله امروز چهارمین سالگرد عروسیمون بوده و بابایی واسه اولین بار سنگ تموم گذاشته.کیک و شمع و فشفشه همه رو خریده و ما رو سورپرایز کرد. و اما بابایی از کجا فهمیده بود؟اونم بابایی که همیشه مناسبت های مهم یادش میره. به گفته ی خودش رفته بوده خونه باباجون که دایی محم...







